سفرنامه نوشت

از ویکی‌سفر، راهنمای آزاد سفر
پرش به ناوبری پرش به جستجو

سفرنامه نوشت . دکتر یحیی قائدی تاملات فلسفی در سفر سوئد

۱۵ سبتامبر ۲۰۱‌۰ - ۲۵شهریور ۹۸

باز آمدی سفر؟ تو همانی که  مرا مفتون خود می سازی؟شگفتا با اینکه این همه در تو بوده ام، باز وقتی خبرت می آید ،وقتی قرار می شود که بیایی ،شورشی در من بر پا می شود. با این حال،پرسشهای بی‌شمار من بی‌پایان است:در سفر چه هست که این گونه مرا  سرگردان خود می‌سازد؟در سفر چه هست که  در نبود آن نیست؟مگر آدمی همواره در سفر نیست؟  مگر سفر تنها   تغییر مکان است؟ شاید در طول این سفر کوتاه به برخی از این پرسشها‌ بپردازم.اما در این  پیش سفر می‌خواهم  به بدن و بدنمندی و نقش آن در‌سفر بپردازم. می‌خواهم بگویم که گرچه انسان به پیروی از  ذاتش و نیز به اجبار گذر زمان  لاجرم در سفر است و افراد خود پرورش‌داده می توانند در سکون هم سفر کنند. اما درهم تنیدگی بدن و  روح ،سفر یکجانبه‌ی صرفا روحی  را ناکار آمد می‌کند البته نه نا‌ممکن. عجیب است که وقتی بدنت را جابجا می‌‌کنی،اگر آمادگی داشته باشی در روح تو نیز اتفاق هایی رخ می‌دهد.در صورت آمادگی روح و بدن درسفر اتحاد ‌می‌یابند و انگاه سفر همان چیزی می‌شود که من انتظارش را می‌کشم. آفتاب دم غروب از لای پرده های حال و آشپز‌خانه به درون خانه تابیده است از لای پرده آشپزخانه نگاهی به بیرون می اندازم .نمایی از دریاچه چیتگر دیده می شود.آفتاب به بخشی از دریاچه تابیده‌و بخش دیگر در سایه است.از آنجا به صحنه های غروب سوئد کشانده می شوم. تنها یک روز مانده تا دوباره آن صحنه ها تجربه کنم. دوباره به خانه باز هم ممنون خو می گردم.چندان قرمز رنگ و چند وسیله دور بر آن نگاه نرا له خود حلب نی کند.به خودم می گویم تا آخر شب وقت داری؟ از خودم می مرسم چه چیزی باعً می شود تا آخرین لحظه صبر کنی تا چمدانت را ببندی؟پاسخی آنا می آید:ریش تراش.چند خورده ریز دیگر هم هست: شانه، قیچی، مسواک شارژر.بدون اینها نمی شود چمدان را بست.صبح زود قبل از رفتن تو باید رد ریش را از صورتت پاک کنی،دندانت را تمیز کنی و موهایت را صاف کنی و با قیچی برخی موها را بزدایی از جمله موی دماغ:امان از دست این موی دماغ. از وقتی متوجهش می شوی باید از دستس خلاص شوی.لطفا موی دماغ من نشو. اصلا آدم در می می ماند چرا چیز هایی هستند که نباید باشند مثل همین موی دماغ ،ریش و سبیل و از این قبیل.و اگر قرار است باشند از کی آدم کشف کرد که نباید باشند؟ حالا آفتاب کاملا پشت کوه رفته است دوباره می آیم پشت پنجره .سطح درباچه کاملا شفاف و روشن شده است.حوصله ام نمی گیرد.بر می گردم جلو قفسه کتابها توقف می کنم.به کتابی فکر می کنم تا با ۰خود به سفر ببرم.بعد م۰ی گوبم نه ولش کن.آنجا هم رمی روی که باز کتاب بخوانی.کار دیگری بکن. راه دیگری برای سرگرم شدن و فکر کردن پیدا کن.اثلا با مردم حرف بزن تو کوچه های استکهلم بگرد .خاطراتت را باز بیافرین.

۱۵سبتامبر ۲۰۱۹ - ۲۴شهریور ۹۸

داستان این یک و نیم چیست؟ چون شتاب داشتم که تجربه روز نخستی که به مدرسه رفتیم را بنویسم، یکشنبه تعطیل را که سراسر در شهر گشتیم، از قلم انداختم. از آنجا که گزارش یک و دو هر دو در کانال منتشر شده است و این گزارش هم بین یک و دو بود .شماره اش شد یک و نیم. ازهتل پیاده آمدیم تا ایستگاه اوشته بری. مسیر برای من زیبا و لذت بخش بود. از میان درخت ها و چمنرار ها می گذشتیم.البته بخشی اش کمی زمخت بود.جایی که باید از کنار انبار ها و کامیونها می گذشتیم.با تراموا رفتیم لیلی هلمن. از آنجا با مترو آمدیم گامالا استن یا همان ایستگاه شهرقدیمی.منتظر فاضل ماندیم.تا فاصل بیاید.دور و بر ایستگاه زیبایی ها را تماشا کردیم.یک گل فروشی موقتی و یک مجسمه سنگی ما را حسابی سرگرم کرد.فاضل و دخترش لیدیا آمدند.گرم ، احوال پرسی کردیم و لختی بعد به سمت شهرقدیمی راه افتادیم. در میان کوچه ای‌باریک با دیوار های‌بلند‌ ایستادیم و فاضل چون یک راهنمای تور برایمان توضیحاتی داد. از انتهای کوچک تنگ با دیواری بلند پیچیدیم به سمت چپ. همان خیابان طولانی ایی که یک سرش می رسید به سیتی سنترالن و و حتا از آنجا هم عبور می کرد و می رسید به جایی که من سال ۹۵ چهار روز در هاستل زندگی کرده بودم.خیابان سراسر سنگ فرش است و تنها پیاده ها در آن راه می روند و پر از همه چیز است .پر از رستوان و بار و کافه تا مغازه های مدرن فروش و قدیمی فروش.تاریخ استکهلم را در خود نگه داشته است از خانه های قدیمی چوب و گلی تا ساختمان مجلس و کاخ پادشاهی. مجلسی که هنوز پا‌ برچاست و کاخ پادشاهی که پادشاه هنوز در آن زندگانی می کند. چیز هایی که به نظر با هم نباید کنار می آمدند ، اما کنار آمده اند دیگر .کاریش نمی‌شود کرد.اعضا گروه از فرط هیچان گاهی پخش و پلا می شدند و یکی از دشواریهای من پیدا کردن و راه انداختنشان بود.بعضی هاشان وقتی وارد یک فروشگاه می شدند ، یافتن و بیرون کشیدنشان خیلی دشوار بود.بعضی شان نیز به داروخانه و فروشگاه لوازم آرایش فروشی خیلی علاقه داشتند.و لیدیا دختر فاضل که سال چهار پزشکی در دانشگاه یو میو نزدیکی های قطب است ،خیلی بکارشان آمده بود .در مواقع دیگر من با فاضل قدم می زدم و خاطرات را مرور می کردیم.به ساختمان مجلس که رسیدم یادم آمد که چهار سال پیش من و مهران آمده بودیم تا به دعوت یک نماینده مجلس از شهر نورتلیه، از آنجا بازدید کنبم و برف قبل از اینکه به زمین بیاید،یخ زده بوده و چون سنگ ریزه می ریخت روی زمین و چون باد می آمد آنها قل می خوردند روی زمین.حالا هوا هنوز خوب است. روزهای دیگر در آن زمان چند بار ساکنین ایرانی آنجا بر علیه ظریف جلو مجلس شعار داده بودند و عصرش که عده ای در لدینگو دعوت بودند، آنها به طرفشان سنگ پرتاب کرده بودند و من گیچ و مبهوت محو تماشایشان شده بودم و پرسش بزرگی در ذهنم ماسیده بود. و تا وقتی از نگاه شان گم شوم،داشتند به من ناسزا می گفتند. حالا تقریبا رسیده بودیم به مرکز شهر به همان جایی که به آن می گویند سیتی سنترالن و من چقدر از این واژه خوشم می آید .دلیلش را نمی دانم.نمی دانم به گوینده واژه در مترو مربوط است و یا به زیبایی های خود مرکز شهر و یا غربت عجیب آن و یا محل عزیمت بودنش به هر جای جهان.دست کم ما از آنجا به فنلاند ،نروژ و دانمارک رفته بودیم.از همانجا می شد با قطاری تند به فرودگاه رفت و از آنجا به هر جای جهان. از سیتی سنترالن به سمت اسکله قایق ها سرازیر شدیم لیدیا از ما خدا حافظی کرد و رفت به کتابخانه ای در همان نزدیکی.ما قایقی سوار شدیم و چندین ایستگاه آن قایق را همراهی کردیم.ما می توانستیم در هر ایستگاهی پیاده شویم،اما دلمان نخواست و همین طور قایق سواری کردیم ‌آدمها را تماشا کردیم.زن مرد میان سالِ سوئدی دیدم که خیلی عاشق هم بودند و با حرات زیادی حس به هم منتقل می کردند.پسر و دختر جوانی را دیم که به نظر می رسید تازه به هم پیوسته اند و دختر در شکم کودکی را حمل می کرد و کمی آنورتر زن و مردی با کالسکه بچه و یک بچه کوچک دیگر نشسته بودند.قایق داشت چون کشتی نوح همه ابنا بشر را حمل می کرد. در جایی پیاده شدیم قرار بود برویم موزه وسا اما نشد از کنار موزه ای دیگر گذشتیم. که دیگر همه خسته شده بودند از هم جدا شدیم هر کس به راهی و من و فاضل هم در کافه ای چپیدیم.

۱۶سبتامبر ۲۰۱‌۰ - ۲۵شهریور ۹۸

۵ و ۳۰ دقیقه صبح بیدار شدم.اولین نفری بودم که در کل هتل برای صبحانه رفته بودم.بیشترین نگرانیم هماهنگی برای ماشین بود که قرار بود ما را به اوپسالا برساند. کارمند هتل نیامده بود.به هتل همسایه که با این هتل خواهر خوانده بود، زنگ زدم. آنها برای ساعت هفت و نیم دو ماشین را هماهنگ کردند. مسیر بسیار زببا بود.حس سرخوشی را در آدم جاری می کرد.از آپلند که عبور می کردیم سرزمینهای پایین دستی از دور دیده می‌شدند .ابرها تا پایین آمده بودند و به نظر می‌رسید که خود را روی زمین رها کرده بودند. رامستا اسکول چند کیلومتری دور تر از شهر بود به زبان دیگر در حومه قرار داشت. چون چند ساختمان آنجا بود نمی‌دانستیم دقیقا به کجا‌ باید مراجعه کنیم.پرسان پرسان سرانجام پیدا کردیم.لیانا تصمیم گیرنده اصلی بود، هنوز نیامده بود.الیزابت ما‌ را به اتاقی راهنمایی کرد.آنجا خودمان را معرفی کردیم الیزابت ضمن خوشامد گویی برنامه دو روزه با ما را توضیح داد .سپس آمدیم اتاق استراحتِ معلمان و با قهوه ،چای و ساندویج پذیرایی شدیم. در واقع فقط به ما یاد دادند چگونه از خود پذیرایی کنیم اینجا هیچکس چیزی جلوی شما نمی گذارد، از غذا گرفته تا چای و فهوه و آب.این خودش درس بزرگی است. کاش ما بیاموزیم.اتاق مدیر مدرسه هم اتاق کوچکی بود در نزدیکی در ورودی ساختمان.گرچه آنها چندین ساختمان بزرگ داشتند. .این نکته برای همراهان من جالب بود. دوباره بر گستیم به همان اتاقی که برای ما در نظر گرفته بودند و آسوا به همراه یک پاور پوینت بحث مفصلی در باره روش سقراطی راه انداخت.بخش جالب ترش، قبل از ارایه پاور پوبنت ، پرسیدن یک پرسش از ما بود.وقتی خودتان را در آینه می بینید، چه واکنشی نشان می دهید ؟چه سوالی از خودتان می پرسید؟به گفته او این برای گرم کردن بود.هر کدام از ما پاسخ هایی دادیم.سپس یک نقاسی به ما نشان داد و قرار شد ما در باره آن حرف بزنیم و سپس پاور پوینت را پی گرفت.هرجا لازم بود من توضیحی برای همراهان می دادم و یا با او وارد گفتگو می شدم دکتر نوروری و بقیه همراهان نیز هر کجا لازم می دیدند سوال می پرسیدند یا اظهار نظر می کردند. پس از این کلاس دوبار با قهوه و سایر چیز ها پذیرایی ها انجام شد و پس ازآن ما به کلاسی رفتیم که کلاس آرت از راه گفتگوی سقراطی بود .نقاشی ایی نشان داده شد و تسهیلگر که باز هم آسوا بود با پرسش هایی که از قبل طراحی کرده بود بچه ها را به بحث می کشید. در واقع سمینار سقراطی دارای سه مرحله بود پیش از سمینار که به طراحی طرح سمینار می گذرد در ضمن سمینار که آن طرح اجرا می شود و پس از سمینار که هدفهای شخصی و گروهی مورد ارزیابی قرار می گیرد و این ممکن است در چند جلسه انجام شود.نکته جالب در پایان جلسه بود که آسوا از بچه ها خواست با این بحث هر کدام برای خودشان می خواهند چه کنند مثلا کسی می خواست بهتر گوش دهد ، کسی می خواست انگلیس اش را بهتر کند.و نیز پرسش می شد که آیا به هدف هایی قبل یا ضمن این کلاس داشته‌اند رسیده‌اند یا خیر. نهار ،را بر اساس هماهنگی هایی که از پیش بعمل آمده بود، در رستوران مدرسه و نهار خوری دانش آموزان خوردیم و سپس دو ساعت تور مدرسه گردی داشتیم به همه جای مدرسه سرک کشیدم در چند جا وارد کلاسهای در حال بر گزاری شدیم و کمی با دانش آموزان گفتگو کردیم.و در ساعت آخر یک کلاس گفتگوی سقراطی با معلمان مدرسه داشتیم. یک در میان یک سوئدی و یک ایرانی در کنار هم نشسته بودند و یک تصویر به ما نشان دا ه شد و قرار شد هر کدام در یک کلمه درکمان را از نقاشی بگویم و بحث های جدی بر سر واژها یا مفهوم ها و اینکه چرا این واژه ها را انتخاب کرود اید در گرفت .فاضل دلفی عزیز و گران مایه هم در جلسه آخر امروز به ما پیوسته بود و یخ فصا را شکست و بسیار کمک کار بود در درک نکات و انتقال دوجانبه به سوئدیها و ایرانی ها .در آخر دوباره باز گشتیم به اتاق بحث و در بار کل داستان و سمینار سقراطی گفتگو کردیم. در انتها یک ون خبر کردیم. تعدادیمان با ون و تعدادی دیگر با فاضل رفتیم تور اوپسالا گردی هوا کم کم داشت تاریک می شد و سرد.ما همین طور که در خود فرو‌رفته بودیم نخست از کلیسای شیرکو بازدید کردیم و سپس خیابانهای اوپسالا را گز کردیم و وقتی به یک داروخانه رسیدم همه به آن حجوم بردند و و همراهان اولین خرید های جدیشان را کردند و فاضل برای همه ده در‌صد تخفیف گرفت و تازه برگه های تکس فری را هم گرفتیم .و سپس باز گشتیم به استکهلم.

۱۶سبتامبر ۲۰۱‌۰ - ۲۶ شهریور ۹۸

روز دومی که قرار بود برویم مدرسه رامستا اسکول در اوپسالا،را به پیشنهاد همراهان کنسل کردم.گرچه هنوز در حسرتش هستم و باورم این‌است که آنها‌ برنامه خوبی برایمان تدارک دیده بودند. اما از آنجا که در سفر کوتاه ما هیچ روزی برای گردش آزاد همراهان در نظر گرفته نشده بود،قرار شد روز سه شنبه را هر کس هر طور مایل است سپری کند.قرار شد هر کس برای خودش ،هر کاری مایل است انجام دهد و برای بسیاری از همراهان خرید خیلی مهم بود.من هم قرار شد بعد اتمام کار فاضل با او به نورتلیه بروم ، برای پی گیری کار بانکی من و تازه کردن یاد ایامی که من در نورتلیه زیست می کردم. از این رو بامداد را به گشت و گزار در بازارها و بویژه اچ اند ام گذراندیم و بعد از ظهر حول و حوش ساعت سه باید سولنتونا می بودیم دو نفر از همراهان نیز به خواسته و دعوت فاضل با من همرا شدند. فاضل که علاقه زیادی به خودرو دارد ما را مهمان فورد مستانگش کرد،رو باز. و وقتی خیلی سردمان شد رویش بسته شد. .در هوای شادی بخش و آفتابی آن روز ما در جاده نورتلیه افتادیم .انگار تمام خاطرات چند ماه حضور من در آن جاده دوباره تکرار شد. جاده ها در همه جا انگار جاده اند،و من که مست و دیوانه جاده ام، مدهوش در جاده بودن می شوم.جاده، جاده ،جاده! گاهی اینقدر در جاده ام که پرسشهای ژرف در جاده بودن دوباره سراغم می آید.در آن دم،دمی که در جاده نورتلیه بودم این پرسش باز آمده بود:چگونه می توانم در همین جاده بودن را ابدی کنم؟چگونه می توانم آن را بگونه ای درونی کنم که هیچ جزیی از آن فراموش نشود؟چگونه می توانم در جاده غرق شوم؟ این پرسش مرا بر آن داشت که تلاش کنم همه جزیی ها را دوباره مرور کرده و بخاطر بسپارم.نخستین چیز اتوبوس خط ۶۷۶ نورتلیه به استکهلم و دوباره، بود.حس گرمایی لذت بخش وقتی که از سرمای برفی ۲۵ درجه زیر صفر گریخته باشی،وای فای مجانی،ارتباط جاده ای تو با جهان را برقرار می کرد و گاهی چرتی ژرف به دنیای خواب.دیدن برف ها روی کاج ها در زمانی دیگر و درخشانی آفتاب در بامدادی دیگر و مردمانی آرام.جاده .همه در جاده بودند انگار از جاده گریزی نیست. نرسیده به میدان ورودی شهر ،همو که لنگر کشتی در میان آن، نماد شهر است، از دور تابلوی فروشگاه یولا دیده می شد ،همان که با سوئیت ما درکمپوس روسلاگون ۵۰۰ متری بیشتر راه نداشت و ما خیلی از آن خرید می کردیم چون حتا با پول ما هم ارزان بود و ما امروز هم در آخرین لحظه ها به آنجا رفتیم و باز خرید کردیم.از میدان ورودی شهر که گذشتیم ایستگاه اتوبوس بود همان که ما از آنجا به سایر بخش های سوئد مرتبط می شدیم. کنارش دستشویی ایی بود نجات بخش پنداشت کنید در سرمای ۲۵ درجه دستشویی داشته باشی و تنها یک دستشویی باشد که پولی نباشد.افسوس داشت اگر خاطره را باز نمیآفریدیم. در همین لحظه باران هم داشت شروع می شد. وقتی به اسپارا بانک رسیدیم، بسته شده رود.کنار مجسمه سنگی خانمی در جلو بانک ایستادم عکس گرفتن های پیشین را دوباره تکرار کردم.بحثی درگرفته بود از اینکه گل های میان بلوار طبیعی است یا مصنوعی و من بر ابن باور بودم که مصنوعی است.آخر بیش از اندازه زیبا بود و به نظر می رسید دست کاری شده است. سرانجام من پیاده شدم و با چیدن گلی آشکار شد که من در نادرستی بوده ام. پس از آن آمدیم کنار رودخانه نورتلیه.بسیار زیباست.اردک ها هنوز بودند و داشتند در آب تنشان را میشستند. بپندارید که آدم همواره در حال دوش گرفتن باشد.دست آخر از میان کمپوس روسلاگن گذشتیم سوئیتمان را از دور دیدیم و انتهای آن پیچیدیم به سمت فروشگاه یولا و کلی خرید کردیم. حالا اندوهم آرام گرفته بود دلم از تنگی رها شده بود و الان که چند هفته گذشته ، هنوز دلم تنگ نشده ،انگاری جوری سیر شده باشم.امیدوارم دیگر دلم تنگ نشود.دلتنگی من جوری است که تا باز نشود مرا رها نمی کند. سولنتونا، گروندال اسکول، فاضل دلفی

۱۷سبتامبر ۲۰۱۹ - ۲۷شهریور ۹۸

تجربه روز دوشنبه و بازدید از رامستا اسکول در اوپسالا ، مقداری از ابهامها و نگرانی های ما را کم کرده‌بود.حالا بهتر می‌دانستیم که به دنبال چه چیز‌هایی باید باشیم. سولنتونا با اینکه شهرستان مستقلی است،ولی خیلی به استکهلم نزدیک است.از هتل ما تا آنجا نیم ساعتی راه بیشتر نمی‌شد.از هتل با دو تاکسی به سمت مدرسه گروندال راه افتادیم.نیم ساعتی زودتر رسیدیم. مدرسه در میان خانه ها و درخت ها و شمشاد ها در وضعیتی دلپذیر قرار داشت حیاط بسیار بزرگی داشت که برای ساعت ها بازی بچه ها در آن، مناسب بود.کمی که در حیاط چرخیدم، فاضل از پشت پنجره اتاقش ما را دید و ما را به درون دعوت کرد.درب مدرسه دارای کدی بود که اگر شما نداشتید، نمی توانستید واردش شوید. ما را به اتاقی هدایت کرد.آنجا پذیرایی شدیم و کمی در باره چیزهای مختلف حرف زد.همراهان من پرسشهای زیادی داشتند و بی صبرانه می خواستند پاسخ بگیرند.فاضل کمی پیشتر گفته بود که بعد از ظهر در قالب پاور پوینتی مفصل بسیاری از چیز ها را در باره مدرسه خواهد گفت. پس از آن ما به گروههای دو نفری تقسیم شدیم و به کلاسها فرستاده شدیم.این چیزی بود که همسفران من من خیلی متقاضی اش بودند. من و خانم دکتر بهاری در یک گروه قرار داشتیم.وارد کلاسی شدیم که انیمیشنی در حال پخش بود و بطور ضمنی متوجه شدیم که کلاس آموزش زبان سوئدی است و دارند حرف ال را آموزش می دهند.انیمیشن زیبایی بود و ویژه برای آموزش حرف ال ساخته شده بود.نحوه نشستن بچه ها جالب بود آنها آزاد بودند هر طور دلشان می خواهد، بنشینند.یکی رفته بود دقیقا جلوی صفحه نمایش و روی زمن نشسته بود و دیگری داشت در حال تماشا خودش را از میز بالا می کشید.پس از اتمام انیمیشن از بچه ها خواسته شد که جمله هایی بگویند که بیشتربن حرف ال در آنها باشد و کمی در باره هر جمله گفتگو می شد.پس از آن ما با آنها خوش بش کردیم و از آنها خواستم اگر پرسشی دارند از ما بپرسند. از نام من پرسیدند.من می دانستم که گفتنش برای آنها دشوار است .از این رو به آنها گفتم تو یه!two yah سپس من از آنها پرسیدم بیشترین چیزی که دوست دارند چیست؟ کسی گفت بازی ایکس باکس و دیگری موسیقی و دیگری پدر ومادر و... در پایان این بخش دوباره به اتاق جلسه باز گشتیم و در باره مشاهداتمان سر کلاسها حرف زدیم و به برخی پرسشهای برآمده از مشاهده پاسخ دادیم.تا اینجا تجربه بسیار حالبی بود.دکتر نوروزی بسیار هیجان زده، داشت می گفت که در کلاس برای بچه ها از ایران حرف زده است. دوباره در همان گروهها به کلاسهای دیگری رفتیم. این بار به کلاسی رفتیم که آموزش زبان انگلیسی بود و داشتند حرف Aوaرا می آموختند. باز هم انیمیشن بود نخست و سپس شاگردان باید حرف A بزرگ را روی کاغذ نقاشی می‌گردند و سپس با قیچی از کاغذ جدا می‌کردند و روی تخته می چسپاندند و برخی نیز با لگو میتوانستند حرف A را درست کنند. معلم یک دستیار داشت که گاهی به کمک او می آمد و گاهی هم به معلم کلاس کناری کمک می کرد. کلاسها کاملا مجهز بودند. دو سری صندلی و میز و نیم کت داشت که به منطور های مختلفی استفاده میشد.می‌شد گفت که همه آنچه یک کلاس نیاز داشت در خود کلاس وجود‌‌ داشت و نیازی نبود شاگردان یا معلم آن ها را از جای دیگری امانت بگیرند. پس از آن تا وقت نهار برسد کمی در حیاط مدرسه چرخیدیم و شاگردان را در حال بازیهای مختلف تماشا کردیم.نهار را در نهار خوری مدرسه خوردیم و آماده شدیم تا برویم در ساختمان شهرداری سولنتونا،جایی که قرار بود فاضل برای ما حدود دوساعت در باره نظام آموزشی سوئد صحبت کند. از مدرسه تا ساختمان کمون دو ایستگاه قطار بود اما برخی دوستان مایل بودند با تاکسی بروند. هزینه حمل و نقل در سوئد خیلی بالاست و خود سوئدی ها به ندرت از آن استفاده می کنند.برخی از معلمان شگفت زده بودند که ما از تاکسی استفاده می کنیم.آنها فکر می کردند ما باید خیلی اوضاعمان خوب باشد. در حالیکه که من نگران بودنم که آیا من می توانم با هزینه پرداختی همراهان تا آخر دوره دوام بیاورم یا خیر. طبقه سیزده ساختمان شهرداری،جایی بود که آماده شده بود تا فاضل کلاسش را در آنجا بر گزار کند .طبقه ای بسیار شیک و زیبا و مشرف به بخش بزرگی از شهر.من در هر وقت خالی به تماشای مناظر می پرداختم.بویژه دریاچه ای دوست داشتنی در میانه شهر که من بسی از آن خاطره داشتم. فاضل قبلش یک آرم کمون و یک در‌ِپاکت باز کن طلایی از سوی شهرداری به ما هدیه داد و البته صبح هم در مدرسه کتابی را هدیه داد بود که چند زبانه بود و بویژه فارسی هم در آن بود او با یک پاور زیبا و جذاب و بخوبی همه ابعاد نظام آموزشی سوئد را توضیح داد و همران، با ولع خاصی گوش می دادند و پرسش میپرسیدند. بسیار عالی بود. در پایان دوستان در سولنتونا و فروشگاه هایش پخش شدند و من به همراه فاصل به خانه شان رفتم تا کما است. بعد از نتيجه گيری از دانش آموزان خواسته شد بر روي يك برگه با عنوان من متعهد مي شوم (تعهد شخصي به خودشان بدهند.) برگه ها از آنها تحويل گرفته شد و قرار شد تحت عنوان ميثاق نامه تعهدهايشان نوشته شود و بر روي ديوار نصب گردد. در آخر به منظور بررسی ميزان تاثير از آنها آزمون کوچکی بدون حضور ناظر گرفته شد تا خود را بیازماید که تا چه حد به تعهد خود پايبند بودند..... (خود مراقبتی) ...... جلسه به انتها رسید ، استاد را به سمت اتاقم دعوت کردم ایشان تا وارد شدند اولین چیزی که گفتند و من از خود خجالت کشیدم اتاق رئیس مدارس در سوئد کوچکترین اتاق در ساختمان است